تبليغاتX
از زنده رود تا سنت لورنس

از زنده رود تا سنت لورنس
خاطرات و اطلاعات مربوط به مهاجرت به کانادا از طریق ایالت کبک 
نويسندگان

به بهانه کنسرت رویایی کریس دی برگ در Place Des Artes مونتریال


A spaceman came travelling on his ship from afar,
'twas light years of time since his mission did start,
And over a village he halted his craft,
And it hung in the sky like a star, just like a star...

He followed a light and came down to a shed,
Where a mother and a child were lying there on a bed,
A bright light of silver shone round his head,
And he had the face of an angel, and they were afraid...

Then the stranger spoke, he said 'Do not fear,
I come from a planet a long way from here,
And I bring a message for mankind to hear',
And suddenly the sweetest music filled the air...

And it went la, la...
Peace and goodwill to all men, and love for the child...

This lovely music went trembling through the ground,
And many were wakened on hearing that sound,
And travellers on the road, the village they found,
By the light of that ship in the sky, which shone all round...

And just before dawn at the paling of the sky,
The stranger returned and said 'Now I must fly,
When two thousand years of your time has gone by,
This song will begin once again, to a baby's cry...'

And it went la la... This song will begin once again,
to a baby's cry...
And it goes la la... Peace and goodwill to all men,
and love for the child...
Oh the whole world is waiting, waiting to hear that song again,
There are thousands standing on the edge of the world,
And a star is moving somewhere, the time is nearly here,
This song will begin once again, to a baby's cry?

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 8:18 ] [ رایان ]
دلم گریه میخواهد...

من گریه کنم و تو دست بر دست بازیگوشیهایت بدهی،بچرخی دور من،دم بگیری...

دختره اینجا نشسته،گریه می کنه،زاری می کنه،از برای کی؟؟؟...

از برای مویه های مادر پسر بچه ای ده ساله مبتلا به سرطانی که در غریبی اقیانوس تهران چشمانش  به دنبال آشنایی قریب برای اهدای پلاکت برای فرزندش سوسو می کند در حالی که با خراشیدن صورتش سرخاب بر گونه میزند...از برای شرمساری پدرش که به دلیل نداشتن همان آشناها در کارخانه ای که مشغول به کار بود ،درخواست وامش که می بایست هزینه جراحی پسرش می بود رد شد...از برای انسانیتی که اینگونه بی صدا در وجود ما به ظاهر انسانها کشته شد...از برای چرتی که ما انسانها عمیق در آن به خواب رفته ایم تا آنجا که نمی شنویم صدای این ضجه ها را ... در گوش برادرم میگویم، بیدار شو...بیدار...چرتی که نگذارد تو بشنوی که پلاکتت میتواند کبودی پای پسر بچه را کم کند،تاری دیدش را،سردردهایش را،خونریزی لثه هایش را...چرت نیست...

خوابی ست عمیق و ابدی...

چه باوفایند اشکهایم که با هر چرت برادرم از روی گونه هایم سرازیر می شوند و چه بد سلاخی می کند حس انسان دوستی ام را...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:39 ] [ سارا ]

به بکارت شب شک داشتند

فانوس برداشتند و تمام روز

دنبال خیال ناروای خود گشتند 

مدتهاست ابهامات وسوالاتی در رابطه با پرده بکارت در ذهن من انباشته شده است و تصمیم گرفتم کمی از درد این ناعدالتی جنسیتی بنویسم

بکارت:پرده ای که علامت دوشیزگی است و ویرجین:دست نخورده پاک دست اول و نو

براستی وجود پرده ای که از عدالت جنسیتی به دور است و سالم بودن آن تنها نشانه باکرگی یک خانم محسوب میشود چه فایده ای در بدن یک زن دارد؟چه رابطه ای بین وجود این پرده وهدف از آفرینشش آن هم به نفع اشرف مخلوقات است؟  پرده ای که مشابه بافت آن در بدن حیواناتی چون سگ و الاغ برای جلوگیری از خروج منی پس از جفتگیری ودر موشها مانعی برای جفتگیری مجدد موش ماده پس از بارور شدن برای حفظ حیات جنینش میباشد در زن چه وظیفه ای دارد؟ آیا چنین اندامی در بدن زن به علت تعمیم نیاز جنسی بی خاصیت شده و فاقد وظیفه می باشد و عضوی مزاحم تلقی می گردد؟ هر چند که برخی از پژوهشگران وجود آن را در دوره جنینی محافظی برای عفونتهای مکرر اندام تناسلی می دانند وبرخی دیگر این لایه را همانند اندامهای دیگری چون آپاندیس و انگشت کوچک پا می پندارند. مگر نه اینکه از نظر فیزیولوژیکی این پرده هیچ نقشی در زنده ماندن و تولید مثل و تحریک عمل جنسی زن ندارد و اهمیت آن از نظر حیات و رشته های علمی به اندازه یک باکتری و ویروس هم نیست پس این همه هیاهو از کجاست و برای چیست؟

بکارت معضلی است که باعث مشکلات و آسیب های اجتماعی بسیاری در کشورهای مسلمان و غیر مسلمان شده است . کشورهای غربی به آن اهمیت نمی دهندو آنرا یک مسئله شخصی در نظر گرفته و این ناهنجاری را  به فرهنگ و هنجار تبدیل کرده اندکه مطابق آن برای زن و مرد غربی باکره بودن دختر قبل از ازدواج اهمیتی ندارد و در کشورهای اسلامی به شدت به این مسئله اهمیت میدهند و آنرا نشانه ی عفت و پاکدامنی دختر و متعهد بودن خانواده می پندارند.

شناخت تن و روان انسان به اندازه شناخت ارزش ها و سنت ها و آموزه های دینی اهمیت دارد.در جوامع مسلمانی چون ایران که به باکرگی دختر به شدت اهمیت میدهد این مسئله معضل بزرگی در فاصله سن بلوغ تا ازدواج می باشد و دختران و پسران را به درد سر انداخته وخانواده ها و سنت فکری فرهنگی جامعه را دچار تهدید کرده است . چقدر دختر و پسری که ارتباط دارند و پرده بکارت برای آنها مسئله شده است . چقدر خانواده هایی که نگران روابط فرزند جوانشان می باشند . چقدر هزینه های گزاف و زائد که برای دور زدن قوانین بی حد و حصر اخلاقی و شرعی صرف می شود. چقدر این مسئله قاچاق می سازد از جراحی قاچاق تا آبروی قاچاق .چقدر ازدواج اجباری و از روی ناچاری .چرا دختران ما باید برای رسیدن به ازدواج به سکس تن بدهند و پسران ما برای داشتن سکس تن به ازدواج بدهند؟چقدر؟!!!

دلم برای جوانهایی که در سن شوق و ذوق و فعالیت و شادی در کنجی با خودشان فکر می کنند و در خلوتی می گریند و نمی دانند این فاصله بلوغ تا ازدواج را چگونه پر کنند میسوزد .این فاصله تنها با " ارتباط " پر می شود. ارتباط زن با مرد . متاسفانه درایران پس از انقلاب به خاطر تفاسیر مذهبی و دینی اصل ارتباط و مفهوم آن به دور انداخته شده است .کشوری که برای عمران و پیشرفت تکنولوژی و صنعت و کشاورزی زمین و زمان را بهم ریخته وبه همین دلیل با خیش گاو وارد قرن بیستم شده و با یک برنامه هسته ای از آن خارج گردیده برای مبارزه با ارتباط از تک جنسیتی کردن دانشگاهها و همگن سازی  جنسیتی استفاده می کند . مبارزه با عاملی که مهمتر از ازدواج است .زیرا که هنر ارتباط برقرار کردن برای تفاهم و درک متقابل یکدیگر از ضروریات زندگی مشترک است . در عصری که عصر ارتباطات است و ارتباط از بنیادی ترین مفاهیم اجتماعی جوامع است نظام تربیتی جامعه باید برای مرتبط شدن زن و مرد طراحی شده باشد نه اینکه مانع تراشی کند . خانواده از ارتباط زن و مرد شکل می پذیرد و در سکس و عشق نیز ارتباط چه جسمی و چه روحی در میان است پس بکارت نباید یک مسئله باشد و نشانه چیزی یا ارزشی تلقی شود .عفت و پاکدامنی وقتی خوب است که شادی و نشاط و داشتن مهارت کامجویی را خفه نکند و عشرت و کامجویی وقتی مفید است که به رشد و تعالی فرد کمک کند نه اینکه از او یک هرزه بسازد و سطل آشغال دیگران.

آنچه مهم است آماده کردن زن و مرد برای داشتن یک رابطه سالم و جدی است که در دوران قبل از ازدواج باید مقدمه چینی شود و دختران و پسران بتوانند مهارت لازم را برای شناخت و ایجاد رابطه و تداوم آن کسب کنند و لازمه آن کمک خانواده ها و همفکری مشاوره های علمی و تعلیم و تربیت جامعه است . پس بیاییم برای رسیدن به مرحله ای از هنجار اجتماعی که در آن دختران مختار باشند در رابطه با اندام خودشان تصمیم بگیرند وچنان آموزش دیده باشند که در این تصمیم سود و زیان خودشان را به نفع سودشان محاسبه کنند تلاش کنیم.

و در نهایت امیدوارم فرهنگی تثبیت شود که دیگرلازم نباشد دختری رابطه قبل از ازدواج خودش را پنهان کند چه رابطه ای که در آن پرده بکارتش از بین رفته باشد و دست آخر با جراحی و دوختن پرده به همسر و اطرافیانش وانمود کند که هیچ ارتباط جدی تا قبل از ازدواج نداشته است و یا اینکه این همه ارتباط قبل از ازدواج داشته باشد و تنها پرده بکارت را حفظ کند و چنین بپندارد و بپندارند که او باکره است و پاکدامن

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:13 ] [ سارا ]

برخی اوقات نگفتن بعضی حرفها به معنای کمک به نابودی انسانیت است.

این مطلب را خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم ولی امروز ناچار شدم به رغم مشغله هایی که دارم بصورت خلاصه بنویسم.

همه ما با مفاهیم انسانی، خیلی خوب آشنا هستیم و معنای آنرا میدانیم و در کتابها، فیلمها و شعرها به وفور آنها را شنیده ایم و از آنها تصوری در ذهن خود داریم. منظور من مفاهیم مانند مهاجرت، محبت، خیانت، غربت ، تبعیض ، ظلم و .... است. ولی گاهی شرایطی برای انسان رقم میخورد که این مفاهیم را با پوست و استخوان درک میکند.

بعد از انقلاب سال 57 و حتی قبل از آن خیلی از ایرانیها ناچار شدند به گوشه و کنار دنیا مهاجرت کنند و حتی پناهنده شوند که اکثر آنها با لطف کشور میزبان دارای زندگی خوبی هستند. وقتی فکر میکنم که من به عنوان یک فرد خارجی در کانادا از همه حق و حقوق و آزادی های یک انسان برخوارد هستم که بعضا در کشور خودم از آنها محروم بودم، حس گرم زندگی در رگهایم جریان پیدا میکند. به گفتاری دیگر، گیرنده های حسی ما مهاجرین نسبت به مقوله تبعیض نژادی خیلی حساستر میشود.

منظور من از این مقدمه چینی ها پرداختن به مسایل افعانیهای ساکن ایران است. در همین نوروز بود که خبری در سایت بالاترین خواندم که در آن ورود اتباع افغانی به پارک کوهستانی صفه در شهر اصفهان را ممنوع میکرد و این ممنوعیت را شهرداری اصفهان برای روز سیزده بدر وضع کرده بود. ولی امروز چیزی فراتر از آن خواندم که باور کردن آن برای من خیلی سخت و دردناک بود و آن ممنوعیت ورود افاغنه به استان مازندران بود !!!؟؟؟قبلا هم فیلمی در یوتیوب منتشر شده بود که روایتگر رفتار زشت یک سربار مرزبانی ایران با گروهی از دستگیرشدگان افغانی بود. رفتار بیمارگونه این سرباز به نوعی نشانه بیماری جامعه ایرانی است.

من نمیدانم این قانون ضد حقوق بشری و غیر انسانی طبق کدوم اصول مدنی، یا دینی یا ایدئولوژیکی وضع شده است ولی قطعا در آینده نه چندان دور، ننگ این رفتار ناپسند با اتباع خارجی بر پیشانی ما ایرانی ها خواهد ماند. ما که ادعای کورش و پاسارگادمان گوش دنیا را کر کرده و برای منشور حقوق بشر کورش افاده ها میفروشیم ......

آقای جمهوری اسلامی، مامورین شهرداری اصفهان و مازندران و همه آنهائیکه برای خود جایگاهی برتر از بقیه نژادها متصور هستید، دیری نخواهد گذشت که قضاوتی شبیه به رژیم آپارتاید افریقای جنوبی و آلمان نازی و...در مورد شما خواهد شد.

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 8:17 ] [ رایان ]
من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم...

زمستان تمام شد و یاد دخترک کبریت فروش که در شبی سرد زمستانی در خیابانی تنگ و تاریک و در هیایوی آرام آن آدمهای لال و بیخودی کبریتهایش به فروش نرسیدند هم...فراموش!

سارا هستم و ساکن سرزمین برگهای افرا .به لطف دوست محترمم افتخار همکاری و همفکری در این وبلاگ را دارم.امیدوارم که بتوانم مطالب ارزنده و اطلاعات مفیدی را در اختیار خوانندگان این وبلاگ قرار دهم.

آرزویم اینست که در این بهار و هر بهار دیگر

همواره عضلات آرشیو خاطرات تلخ ذهنمان سرما زده و کرخت باقی بماند!

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 6:58 ] [ سارا ]


اردیبهشت زیبا را با دو تغییر در وبلاگ شروع میکنم.

اول اینکه سرکار خانم سارا که خودشان از وبلاگ نویسان قدیمی هستند و قلم خوبی هم دارند به نویسندگان این وبلاگ اضافه شدند و به من و سپهر کمک میکنند. از همینجا از سارای گرامی سپاسگزارم.  

دوم اسم خودم بود که در این وبلاگ به "رایان" تغییر دادم. البته قبلا مراحل تغییر قانونی نام را در کانادا شروع کرده ام چون با اسم غیر ایرانی خودم راحت نبودم. در آینده در مورد تاثیرات نسبتا منفی داشتن اسامی خارجی و به ویژه اسامی عربی در کانادا برای شما خواهم نوشت. البته با اینکه شیفته کشورم ایران هستم ولی احترام خاصی هم برای کشورهای عرب زبان قائل هستم و حساسیتی نسبت به زبان و یا فرهنگ عربی ندارم و دوستان عرب زبان بسیار خوبی هم اینجا دارم و فقط اسم من انتخاب خودم نبوده...

این را هم اضافه کنم که به نظر من صدماتی هم که از طرف برخی کشورهای عرب زبان به مرز و بوم آریایی ما رسیده به خاطر کوتاهی خود ما بوده و از ماست که برماست...

از خبرهای بارش باران در ایران خوشحالم ولی به خاطر خساراتی که در برخی شهرهای شمالی و نیز تهران داشته کمی دلگیرم. حالا میتوانم تصور کنم که سواحل زیبای زاینده رود در این فصل از سال و بعد از این همه بارش باران چقدر زیبا شده.

 


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 9:42 ] [ رایان ]

سال جدید ایرانی هم شروع شد. روز اول سال برای ما بسیار رویایی بود با هوای بالای 20 درجه ولی برای سیزده بدر هوا بارانی و کمی سرد بود. گویی امسال همه به دلیل گرفتاری هایی که داشتند فرصت زیادی برای میهمانی بازی نداشتند ولی سپهر با جدیت کلاه قرمزی را دنبال میکرد و همین بیشتر ما را با حال و هوای عید مانوس میکرد.

سال 1390 یکی از بهترین سالهای زندگی من بود. تعداد روزهای سخت این سال خیلی کم بود. تعداد روزهایی که با سپهر بودم خیلی زیاد بود. شناخت بسیار خوبی از اطرافیانم پیدا کردم. دوستان بسیار خوبی هم پیدا کردم. خانه تکانی را از همان اواسط سال شروع کردم و به درد نخورها را بیرون ریختم. کارهایی را که چندین سال آرزوی انجام دادن آنها را داشتم آغاز کردم. گوش شیطون ها کر Ça marche trop bien .

امیدوارم که در سال جدید بتوانم با خانواده ام ملاقات کنم.

 

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 11:32 ] [ رایان ]

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 23:38 ] [ رایان ]

این هم زاویه دید دوست و هنرمند ارزشمند مانا نیستانی در مورد تبعید و مهاجرت....

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 2:5 ] [ رایان ]

این دکلمه جدید داریوش ساعتها من را به فکر فرو برد. درددل همه ماست. خواستم آنرا با شما قسمت کنم.

......

آی آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی سرد وترسناک نیا.

برایمان از مرگ نگو...

به گورستان نرو، گورستان پایان است، نباید آغاز باشد.

این بار توی دهان هیچ کس نزن، وعده‌ی توخالی نده، نفت را بر سر سفره‌ها نیار، 

نان مان را بر سر سفره‌های‌مان باقی بگذار.

از آب و برق مجانی نگو، از تلاش انسانی بگو، از سازندگی و آبادانی بگو...

از تعهد کور نگو، از تخصص و دانش و شور بگو...

آی آزادی!

اگر روزی به سرزمین من رسیدی، با شادی بیا. با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا، با مارش نظامی و جنگ نیا، با آواز و موسیقی و رنگ بیا...

با تفنگ‌های بزرگ در دست کودکان کوچک نیا، با گل و بوسه و کتاب بیا.

از تقوا و جنگ و شهادت نگو، از انسانیت و صلح و شهامت بگو.

برای‌مان از زندگی بگو، از پنجره‌های باز بگو، دل‌های ما را با نسیم آشتی بده، با دوستی و عشق آشنای‌مان کن.

به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم، چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت. 

به ما شأن انسان بودن را بیاموز، به خدا ”خود” خواهیم رسید.

آی آزادی!

اگر به سرزمین من رسیدی، بر قلب‌های عاشق ما قدم بگذار، مهرت را در دل‌های ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم.

با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیزتری! 

بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسولیت است. به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است!

ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی‌دانیم. ما فقط نامت را زمزمه کرده‌ایم. ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده‌ایم. 

ای نادیده‌ترین!

اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم...

هان! آی آزادی!

اگر به سرزمین ما آمدی، با آگاهی بیا...

تا بر دروازه‌های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم، تا در حافظه‌ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند، تا تو را با بی‌بندوباری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم.

آخر می‌دانی؟

((بهای قدم‌های تو بر این خاک خون‌های خوب‌ترین فرزندان این سرزمین بوده است)) بهای تو سنگین‌ترین بهای دنیاست.

پس این بار با آگاهی بیا...

با آگاهی...

با آگاهی

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:39 ] [ رایان ]

سرانجام روزهای سرد از این سرزمین یخ زده رفتند و آفتاب قلب زمین را تب دار کرد. همه برفها و یخها از برکت این گرمای لذت بخش آب شدند و این آب جولانگاه مرغابی های زیبا شد. میدانستم که این سرما ماندگار نیست ولی انتظار نداشتم که زمین به این زودی از بار هجوم سرما و تاریکی شانه خالی کند. قلب یخ زده دوباره زنده شد، جوانه زد، بارور شد، گرم شد.

عکس زیر هم صحنه ای از اولین روز از فصل دلخوشی های من و سپهر است در پارک کندیاک مونتریال 20 مارچ.  

راستی نوروز شما هم شاد. به امید تقدیر نیک.


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 8:53 ] [ رایان ]

Thanks to "Separation" for all the Joy and Happiness that brought to us....

Hamid & Sepehr


[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 7:14 ] [ رایان ]

 دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم. هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.
هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته‌تر مي‌شويم. هر روز سنگين‌تر. هر روز پايين‌تر و اين پايين، تاريكي است و وحشت و بي‌هوايي، اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده‌ايم از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه‌مان جا مانده است.

دريانوردي به من مي‌گفت: دل بكن و رها كن. اين گوي‌ها را از دست و پايت باز كن كه سنگين شده‌اي. سنگين كه باشي ته نشين مي‌شوي. سبكي را بياموز. سبكي تو را بالا خواهد كشيد.
مي‌گويم: نمي‌توانم، كه هر گوي دليلي است بر من، بر بودنم. يك گوي سواد است و آموخته‌ها، يك گوي مكان است و موقعيت و مقام.
يك گوي باور ديگران است و يك گوي باور خودم. گويي عشق و گويي تعصب و گويي...
دريانورد مي‌گويد: اما آن كه نمي‌بخشد و نمي‌گذرد و از دست نمي‌دهد، تنها پايين مي‌رود. و حرص، كوسه‌اي است كه آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز كرده است.
پس ببخش و بگذر و از دست بده تا رو بيايي. اگر به اختيار از دست ندهي، به اجبار از تو مي‌گيرند. و تو مي‌داني كه مردگان بر آب مي‌آيند، زيرا آن چه را بايد از دست بدهند، از دست داده‌اند. به اجبار از دست داده‌اند، اما كاش آدمي تا زنده است لذت بي‌تعلقي را تجربه كند.
دنيا، درياست و آدمي غريق، اما كاش مي‌آموخت كه چگونه بر موج‌هاي دنيا سوار شود.
دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت. چنان به چستي و چالاكي كه گويي دريا اسب است و او سوار كار.
من اما از حرف‌هاي دريانورد چيزي نياموختم، تنها گويي ديگر ساختم از ترديد و بر پايم آويختم.
.....
عرفان نظر آهاری


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 6:18 ] [ رایان ]


امروز 18 فوریه بود، روز سپندار مزگان، روز عشق ایرانی، روزعشق من، روز تولد سپهر.... شکر خدا زنده بودم و توانستم برای سپهر روز پرخاطره ای بسازم و به همین خاطر خستگی یک ماراتون درس و امتحان از تن من بدر شد..

بر خلاف اینکه شاید اینطور به نظر برسد که من از سپهر مراقبت میکنم ولی در واقع این سپهر است که مهربانانه از من نگهداری میکند و خمیر مایه و انرژی ادامه دادن را به روح و جان من هدیه میکند...خدا را برای داشتن چنین فرزندی شکر میکنم و به سپهر هم بخاطر بودنش کنار من مدیون هستم.  سپهر امروز سورپرایز شد، جشن تولد غافل گیرانه...


ناز کن ، تا روز و شب غرق تمنایت شوم
تا قیامت شاعر چشمان زیبایت شوم !!
از ازل زیباترین تصویر دنیا بوده ای ،
کاش میشد تا ابد ، محو تماشایت شوم ...
دوست دارم لحظه ای که دل به دریا میزنم
قایقم را بشکنی، تا غرق دریایت شوم !
ای تمام آرزو و جملگی امید من !
آرزو دارم یکی از آرزوهایت شوم ...
ای تمام هستی من ! ای همه دنیای من !
کاش منهم گوشه ای از کلّ دنیایت شوم ...
در تمام لحظه ها امید فردایم تویی
دوست دارم لحظه ای ، امید فردایت شوم ...

سپهرم تولدت مبارک ....

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 8:16 ] [ رایان ]
شازده کوچولو از گل پرسید آدمها کجان؟

گل گفت:باد به اینور و آنورشان می برد!

این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده!


[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 5:30 ] [ رایان ]

آنقدر هوای مونتریال خوب شده که باور کردنی نیست ولی زیر پوست این شهر اتفاقات خوب و بد زیادی رخ میدهد. 

در مورد فرشاد محمدی که در پستهای قبلی برای شما نوشته بودم، باید این نکته را اضافه کنم که جسد این ایرانی هنوز به خاک سپرده نشده و پلیس کانادا قصد دارد جسد را به شخصی به نام شیخ صالح تحویل دهد. شیخ صالح رئیس مرکز اسلامی ایرانیان مونترال است که رابط  سفارت ایران در اتاوا است. امیر خدیر(نماینده مجلس ملی کبک) هم تلاش های بسیار زیادی انجام میدهد که جسد این مرحوم به این شیخ صالح و رژیم ایران تحویل نشود چون به گفته امیر خدیر، فرشاد محمدی بخاطر فشارهایی که دولت ایران به او و خانواده او  وارد کرد دچار بیماری روحی شده بود و جمهوری اسلامی قصد دارد از طریق شیخ صالح جسد را تحویل گرفته و در مقابل با خانواده فرشاد محمدی که همه از فعالین سیاسی کرد ایرانی هستند معامله کند.

من سالها پیش فکر میکردم که  با خارج شدن از ایران، میشود از جمهوری اسلامی دور شد ولی اینها از آزادی که در کشورهای خارجی به همه داده میشود سو استفاده میکنند و کارهای خود را ادامه میدهند. این رابطین و مخبرین دولت ایران در کشورهای خارجی هر کاری میکنند، از دادن لیست ممنوع الخروجی ها به سفارت ایران گرفته تا آسیب رساندن به کسانی که از تیررس جمهوری اسلامی دور هستند. هفته قبل هم گلاره باقر زاده که فعال حقوق زنان بود در هیوستون امریکا به قتل رسید و پلیس رد پای دولت ایران را در این ماجرا پیدا کرده. ولی من به امید روزی هستم که سکه روزگار برگردد و همه کسانی که در خارج از کشور به دولت ایران برای انجام اعمال سیاهشان کمک میکنند به دادگاه کشیده شوند و پاسخگو باشند.

 

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 7:34 ] [ رایان ]
زمين سرد
آسمان تاريك
حوالي مه آلود
و كلاغي كه روي شاخه خشك بي برگي
نجواي دلتنگي را بر تن خسته زمستان جار ميزند
و من به اميد رساندن پرستوي بي پناه 
به فصل تمام خوبي هاي زندگي
...
شايد كه آفتاب يك صبح گرم
آب كند يخ سرد اين سرزمين ها را
و دوباره تب كنم از گرما
...

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 17:25 ] [ رایان ]

Philip Squar, Centre Ville de Montreal, 11h30

conditions météorologiques -18

Manifestation contre l’exécution  de Saeed Malekpour

Saeed Malekpour, l'un de nos amis, l'un de nos universitaires, et l'un de nos compatriotes,  un être humain comme nous tous, a été condamné à mort par le régime islamique.

Dès sa fondation, le régime islamique a violé les droits de l’homme en Iran et au monde de manière régulière. Et depuis quelques années et surtout après les grands mouvements et protestation du peuple iranien contre le régime en 2009, le régime a augmenté la violence et l’arrestation et l’exécution contre son peuple, surtout les opposants.

Le régime, conscient de sa faiblesse de plus en plus, essaie de limiter l’accès aux informations à l’internet par le peuple. Dans cet objectif et pour faire peur au peuple, l’exécution de Saeed , lié au crime par Internet selon le régime, serait une bonne occasion.

Par la présente, nous annonçons que le peuple Iranien partout au monde entier est conscient de ce qui se passe en Iran et de la faiblesse et de la brutalité du régime islamique et d’aucune manière n’est terrifié par les actes sauvages, tels que l’exécution et l’emprisonnement des innocents et des activistes politiques et sociaux.

De plus, nous demandons de tout le peuple du mon entier   ainsi qu’à tous les états de condamner les violations des droits de l’homme en Iran, espérant avoir  un meilleur monde dans le futur.

Nous allons continuer de réaliser des protestations dans d’autres villes au monde entier jusqu'à la libération de Saeed.

Hamid & Sepehr

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 0:10 ] [ رایان ]

هرچند همیشه سعی میکنم فرا تر از حس وطن پرستی زندگی کنم ولی متاسفانه جمعه گذشته ششم ژانویه خبر کشته شدن یکی از هموطنانمان به دست پلیس مونتریال تاثیر بدی در من و خیلی از ایرانی ها گذاشت. این شخص به نام فرشاد محمدی که از بد روزگار بی خانمان هم بود در ایستگاه متروی Bonaventure  به ضرب گلوله پلیس از پا در آمد.

بی خانمان بودن در همه جای دنیا دردناک است ولی در سرمای کانادا واقعا غیر قابل تصور است. شبهایی که سرما به چهل درجه زیر صفر هم میرسد خوابیدن در گوشه و کنار خیابان و ایستگاه مترو به امید گرمایی هر چند بی رمق.....خیلی از ما حتی نمیتوانیم تصور کنیم خوابیدن در این سرما , در کنار مترو.... 

آنطور که من دریافتم نام اصلی این شخص فرید بوده و سالها پیش به عنوان پناهنده وارد خاک کانادا شده ولی درخواست پناهندگی وی توسط دولت رد شده و این شخص سالها بدون داشتن حداقل حقوق اجتماعی زندگی میکرده است. اینطور که در خبر ها آمده وی با چاقو به طرف پلیس حمله کرده است ولی شاهدین می گویند وقتی پلیس به او شلیک میکرده او در حال فرار بوده و گلوله از پشت به او اصابت کرده است. برخی هم میگویند به دلیل زندگی خیلی سختی که در طول سالیان دراز داشته کمی دچار عدم تعادل روانی بوده است. ولی هرچه که بود هم وطن من بود و یک انسان بود و من برای او متاسفم.

خیلی سخت است باور اینکه کسانی با کوله باری از امید و آرزو وطن خودشان را ترک میکنند ولی در خارج کشور نیز سفره ای از درد  و مهنت برای آنها گسترانیده شده است.

لینک این خبر : http://www.cireport.ca/2012/01/montreal-farshad-mohammadi-was-convicted-of-breaking-and-entering-on-june-15-2009.html

این شعر هم تقدیم به فرشاد

شاد باشید

 

Sans abris

Je sors de mon bain, encore fumant 
le visage parfumé , j’enfile une veste molletonnée 
il sort de la ruelle aux senteurs d’excréments
il cherche un abris pour se réchauffer 

je change les chaines sur mon grand écran plat 
les pieds en éventails, savourant un verre de Bordeaux 
il termine son vin aigre pour lutter contre le froid 
une rude nuit s’ annonce, à glacer les os 

deux hommes nés sur le meme sol, aux destins opposés 
j’ai eu la chance d’etre du bon coté, d’ avoir une maison 
lui qui a perdu son identité, traine son fardeau dans la dignité
aujourd’hui au Canada, des personnes vivent sous des cartons.


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من، درفش کاویانی
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 5:26 ] [ رایان ]

درود فراوان تقدیم به همه شما دوستان گرامی. شهر مونترال غرق در جشن و شکلات و شراب است. تقریبا همه یه جورایی ایام کریسمس و سال نو را جشن میگرند. این تعطیلات برای مهاجرین کانادا مثل سوپاپ اطمینان عمل میکند. کسانی که کانادا درس میخوانند و یا در کا ر میکنند به خوبی میدانند که چه قدر این کار دشوار و طاقت فرساست، و این تعطیلات فرصت بسیار خوبی برای تجدید قواست.

چون همه جا صحبت از شادی و جشن است، در این پست از طریق یک عکس جالب به شما ضرورت یادگیری زبان فرانسه در کبک را یادآوری میکنم. چندی پیش از طریق شرکتی که در آن کار میکردم برای پشتیبانی شبکه یک کمپانی به آنجا رفتم. وقتی کارم تمام شد رفتم آبی به دست و صورتم بزنم که دیدم در دست شویی این تابلو را نصب کرده بودند.

قضیه این بود که سیفون توالت خراب بود و در این تابلو توضیح داده بودند که چگونه میتوان سیفون را بکار انداخت. خوب، حالا خود شما قضاوت کنید که اگر کسی فرانسه بلد نباشه در آن موقعیت چه حالی پیدا میکند. یعنی باید یک دیکشنری Larousse  و یک جلد Bescherelle همیشه همراه داشت حتی در دستشویی.  زندگی در ایالت کبک هم دقیقا همان وضعیت را دارد که اگر فرانسه بلد نباشید خیلی دچار دردسر خواهید شد.....

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 20:59 ] [ رایان ]


Une petite news pour vous annoncer que je suis désormais certifié CCNA Voice.

Finalement après beaucoup de combattre avec mes livres et Malgré tous les problèmes, j'ai passé cet examen. j’ai réussi l’examen CCNA 640-461, avec un score de 920 sur 1000. Cet examen est un peu différent de d'autres examens de Cisco. Cinquant questions sur des sujets très variés. A savoir que les questions les plus difficiles étaient les plus théoriques, avec des réponses très semblables.

Désormais, la porte est donc ouverte vers les autres certifications Cisco et plus particulièrement les CCNA Security et CCSP et pourquoi pas la CCNP. :d 

Maintenant, j'ai plus de temps libre, j'ai un mois complet pour se reposer et de passer avec mon fils. Comme je vous ai promis avant, je vais écrire très prochainement au sujet du marché de l'emploi IT spécialement à propos de Network au Canada.

À la prochaine et Joyeuses fêtes.

 



موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 20:49 ] [ رایان ]

IF SOME PEOPLE ARE TRYING TO BRING YOU DOWN , IT MEANS THAT YOU ARE ABOVE THEM AND BETTER THAN THEM AND ALSO MEANS THEY HAVE A PROBLEM WITH THEIR SELF IMAGE AND CONFIDENCE . ITS NOT YOU THAT YOU HAVE PROBLEM , SO BE HAPPY AND BELIEVE IN YOURSELF .

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 1:9 ] [ رایان ]

حتما به یاد دارید که قدیمها که سیستم های تلفن آنالوگ در ایران رواج داشت، انسانهای بیمار و پس فرهنگی پیدا میشدند که برای سایر مشترکین مزاحمت تلفنی ایجاد میکردند. که در اکثر موارد هم این افراد از آشنایان شما بودند که جربزه روبرویی با شما را نداشتند. بعد ها با تکنولوژی تلفن دیجیتال و Call Display این کار زشت از مد افتاد.

حالا باز هم در دنیای پیشرفته اینترنتی ممکن است برخی افراد بخواهند عفونتهای فکری خود را با نام مستعار روی وبلاگ شما بریزند. من امروز راهی را به شما یاد میدهم که بتوانید دست اینگونه موجودات بیمار را بخوانید و از شر این انگل های اینترنتی خلاص شوید.

همانطور که میدانید هر گاه کسی در وبلاگ شما کامنت بگذارد میتوانید ساعت دقیق آن را در زیرنویس همان کامنت ببینید. مانند شکل زیر:

 

حالا کافی است که شما سیستم آمار گیری webgozar را در قالب وبلاگ خود قرار داده باشید. حال روی گزینه "نمایش آمار کامل" کلیک کنید و پسورد خود را وارد کنید تا بتوانید لیست کامل بازدید کنندگان را ببینید. در این لیست شما نام کشور و آدرس آی پی و حتی نوع کامپیوتری را که شخص بازدید کننده با آن وارد وبلاگ شده شده است را میتوانید ببینید. شکل زیر:

 

 

حالا میتوانید مثل آی پی آدرس یکی از بازدیدکنندگان که زمان آن دقیقاً مطابق با تاریخ و ساعت همان کامنت است را در مرورگر اینترنتی خود کپی کنید و خواهید دید که میتوانید تا پشت مودم و یا روتر آن کامپیوتر هدایت شوید. حالا اگر کمی اطلاع شبکه ای و امنیت شبکه داشته باشید میتوانید حتی وارد روتر و حتی آن کامپیوتر هم بشوید. شکل زیر:

 

یک نکته انحرافی این است که برخی موارد بازدید کنندکان با کانکشن وی پی ان به وبلاگ شما وارد میشوند که باز هم جای نگرانی نیست. میتوانید این آی پی را که مثلا از یک وی پی ان سرور در آلمان است را توسط دستور tracert در منوی run قرار دهید و دوباره به همان آی پی اصلی خواهید رسید.

شاد زی مهر افزون

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 11:45 ] [ رایان ]
نامت را انسانى باهوش بگذار؛
اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ...!


[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 22:34 ] [ رایان ]

Bonjour:

Ici au Québec, les enfants vont 2 ans ou plus en accueille pour apprendre la langue française. Au Québec les matières ne sont pas la même. Moi présentement je suis dans une classe (régulier) avec les Canadiens, les Québécois etc. Ici on a des devoirs .Au Québec il y a 6 ans au primaire et 5 ans au secondaire. La langue française n’est pas difficile mais il faut vraiment étudier. Il ne faut pas avoir peur parce qu’on apprend le français très vite.

Par Sepehr :)


 


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 0:18 ] [ رایان ]

درود فراوان. این پست را به چند بخش تقسیم میکنم. اول اینکه قصد دارم همکار جدید وبلاگ خودم را معرفی کنم. این دوست خوب که سپهر نام  دارد قرار است از این به بعد مطالبی را که ممکن است به نوعی مورد علاقه خوانندگان وبلاگ باشد را به زبان فرانسوی برای شما بنویسد. این ایده را یکی از خوانندگان خوب وبلاگ به من و سپهر دادند. ایشان در یک کامنت از سپهر خواسته بودند که به زبان خودش شرایط تحصیل در مدارس کبک کانادا را تشریح کند، و این نویسنده بزرگ سخت مشغول کار روی مطلبی است که به زودی روی این وبلاگ منتشر خواهد کرد.

کامنت های این وبلاگ خیلی برای من و سپهر آموزنده است. سپهر عزیز همه آنها را می خواند و چه خوب همه چیز را درک میکند. این کامنتها درک دقیق و روشنی از انسانهایی که در زندگی او هستند را به او میدهد و به شکل گیری شخصیت این انسان دوست داشتنی کمک میکند.

مطلب خوب و خبر خوش اینکه سرانجام روز پنج شنبه 17 نوامبر 2011 خبر رسید که برای تایماز باغبانی، نوجوان ایرانی مبتلا به لوکمیا دهنده بافت مناسب مغز استخوان یافت شده است. روز  16 دسامبر عمل جراحی در پیش خواهد بود. به امید سلامتی کامل تایماز. در ضمن برای همسر دوست عزیزمان لاله در وبسایت www.barani.ca هم که مزاحل شیمی درمانی را پشت سر میگذارند آرزوی سلامتی دارم و از صمیم قلب برای این خانواده آرزوی موفقیت دارم.

 مطب دیگر اینکه چون در مورد بازار کار رشته کامپیوتر و خصوصاً شبکه در کانادا ایمیلهای زیادی گرفتم به جای اینکه به همه آنها جداگانه پاسخ بدهم ،در پست بعدی حتما سعی میکنم در مورد میزان درآمد، کالج ها و مراکز آموزشی و نیز منابع مطالعه و لابراتورارهای آموزشی این رشته اصلاعات کاملی ارائه کنم.

و در نهایت قطعه زیبای زیر که توسط یکی از دوستان گرامی برای من ارسال شده:


بهترین درسها را در زمان سختی آموختم

و دانستم صبور بودن یک ایمان است

و خویشتن داری یک نوع عبادت

فهمیدم ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست

و خندیدن یک نیایش است

زندگیتان در سختی و راحتی سرشار ازامید

 

 

 


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:36 ] [ رایان ]

درود بر دوستان گل. هوای مونترال پس از چند روز رویایی بودن تازه امروز به مرز صفر درجه رسید. من هم خودم را برای آزمون CCNA Voice آماده میکنم. سپهر هم شاد و سرحال است. نتایج کارنامه سپهر هم به شکر خدا نشان دهنده پیشرفت خیلی زیاد او نسبت به گذشته است. با اینکه او امسال وارد کلاسهای Regulier شده و مانند بچه هایی که در کبک متولد شده اند باید دروس خود را به زبان فرانسه بخواند ولی پیشرفت درسی او حتی برای خود او هم باعث شگفتی شده.  :)

مطلب زیر را در وبلاگ دوست فرهیخته و بزرگوارم آقای بابک mooshavereh.blogfa.com  که همیشه الگوی من بوده اند خواندم و تصمیم گرفتم که آن را با شما قسمت کنم:

شاد زی مهر افزون

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ 
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.

بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 1:21 ] [ رایان ]

این پست را تقدیم به دوست عزیزیم میکنم که در غربت پدر خود را از دست داد.

متاسفانه یکی از دوستان خوبم در مونترال خبر درگذشت پدر گرامیش را شنید. میدانم که او روزها و شبهای سختی را سپری میکند ولی برای او از خداوند بزرگ آرزوی آرامش دارم. متاسفانه این هم یکی از مشکلات بسیار جدی مهاجرت است. وقتی که شما هزاران کیلومتر از خانواده و عزیزانتان دور هستید، غم از دست دادن یکی از عزیزان بزرگترین ضربه روحی خواهد بود. تصور چنین چیزهایی هم برای همه ما دشوار است، ولی زندگی ادامه دارد. باید قوی بود.

قصه زندگی ما با همه فراز و نشیبها و با همه درگیری های روزمره تبدیل به یک خاطره خواهد شد. به قول امیلی دیکنسون، وقتی در چهره آدمی که تازه چشم از جهان بسته مینگریم، گویی او هزاران سال است که از دنیا رفته است.  تنها خاطرات ما برجا خواهد ماند یا به گفته فروغ، تنها صداست که می ماند.

حال بحث من چگونگی زندگی در دنیا نیست، بحث من بار سنگین غمی است که بر روی یک مهاجر در این شرایط خواهد ماند. پس باید آماده بود و حقیقت را پذیرفت، باید مثل کوه بود و باید مثل صخره زندگی کرد که حتی تلاطم دریا هم نتواند آسیبی به ما برساند. یک حقیقت شگرف این است که همه ما بالاخره به پیشواز مرگ خواهیم رفت....

دوست عزیزم باز هم با تو و همسر گرامی تو همدردی میکنم.

 

 


موضوعات مرتبط: داستان مهاجرت من
[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 15:35 ] [ رایان ]

Quand je vivais en Iran et je faisais mes études en français, Quelqu'un m'a dit que le meilleur langage pour exprimer l'émotion est le français. C'est vrai, le français est le meilleur pour cette raison.

Je sais qu'il est parfois difficile de convaincre quelqu'un qui a le cœur brisé de sourire....et d'essayer d'arrêter que ses larmes ne coulent...

Oui il vous regarde...et dans ses yeux on lit "Si seulement tu pouvais comprendre...si seulement tu pouvais sentir ce que je ressens"....

Oui...quand on va mal....on se sent seul...on croit que les autres sont incapables de nous comprendre....on croit que personne n'a souffert comme nous....

Tu dis que c'est plus fort que toi...que quelque chose est coincé dans ta gorge et qu'il t'empêche de respirer...tu dis que tes larmes coulent malgré toi...que tu as envie de sourire mais t'y arrive pas.....Parfois tu crois aussi que les mêmes malheurs te tombent toujours sur la tête.....tu vois les autres autour de toi et tu te dis "Pourquoi moi?????"

Tu cherche au fond de toi...tu as l'impression qu'il n'y a rien de beaux qui puisse te rendre bien.....tu cherche en faite les autres malheurs passés....les peines enfouies.....les déceptions subies..et ta souffrance grandit..

La vie porte son lot de peine...et son lot de joie....un destin n'est jamais pareil à un autre....le jour ou tu souris...ton voisin pleure....le jour ou tu pleure...ton voisin sourit...et la vie continue...

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 18:38 ] [ رایان ]

اگر اهل طبیعت و گشت و گذار در طبیعت هستید و متقاضی مهاجرت به کانادا هم هستید، قطعا اوقات خوشی را در کانادا خواهید داشت.

گوشه گوشه این خاک پهناور میتوانید پارکهای ملی بی نظیر و زیبایی را پیدا کنید. امکانات این گونه پارکهای ملی هم بی نظیر هستند. براساس اعلامیه وب سایت رسمی پارکهای ملی کانادا www.pc.gc.ca تعداد 41 پارک ملی و منطقه حفاظت شده در سرزمین گوزنها وجود دارند. از شمال و جنوب و شرق و غرب حدود 2.5 درصد کل مساحت کانادا زیر پوشش این پارکها هستند.

دراغلب این مناطق، حداقل یک دریاچه با مناظر کارت پستالی وجود دارد. من افتخار اینکه چند تایی از این پارکها را به اتفاق سپهر گل بازدید کنم داشتم بهترین و خاطره انگیزترین آنها هم نشنال پارک  De Forillon واقع در منظقه Gaspe در شمال کبک است. (عکس  زیر مربوط به همین پارک ملی است) این پارک از شمال مشرف به اقیانوس اطلس و از جنوب به یک سری صخره ها و کوه ها مشرف است که زیستگاه جانوران وحشی از شیر دریایی گرفته تا خرس های سیاه هستند. اقامت در این پارکها، لحظه های فراموش نشدنی برای شما رقم خواهند زد.

در این پارکها امکان سکونت در چادر ، RV و یا Chalet وجود دارد. در اکثر مناطق از دوش آب گرم تا الکتریسیته و حتی اینترنت نیز در دسترس هستند. با توجه به فصل، فعالیتهایی مثل غواصی، تماشای وال های آبی، کوه نوردی، کایاک و کایت سواری در فصول گرم و اسکی و پیاده روی در برف در فصول سرد وجود دارند.

بعد از یک روز پرتحرک و با تجربیاتی که هرگز در زندگی نداشته اید بهترین چیزی که در این کمپ ها لذت بخش است، برپا کردن آتش و کباب کردن سیب زمینی است. شبها هم موقع خوابیدن در کیسه خواب و چادر، ترس از حمله خرسهای سیاه (که زیاد خطرناک نیستند اگر به آنها کاری نداشته باشید) حسابی سطح آدرنالین خون را پائین می آورد.

سعی میکنم در پسنهای بعدی اطلاعات و جزئیات بیشتری در مورد این پارکها ارائه کنم.


 

 


موضوعات مرتبط: زیر ساختهای فرهنگی کانادا
[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 1:49 ] [ رایان ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطرات من است. خاطرات زندگی شیرین من و پسرم سپهر در آمریکای شمالی. پس حک میکنم این خاطرات را بر ذهن سرد این کامپیوتر تا در سالهای دور فراموش نکنم عطر کوچه باغ های جوانی ام را که با شبنم های حضور پسرم سبز و رویایی شد.